۱۳۹۹/۰۸/۰۱ - ۹:۲۱ ب.ظ - علیشاه ظریفی -
روزی یک سیر کچالو آوردم و با گردن بلند به همسرم گفتم که کچالوی خوبی آوردهام. وقتی پلاستیک خالی شد، دیدم که وسط آن کچالوهایی به اندازۀ چارمغز و تشله نیز بود. همسرم اعتراض کرد. دلم خواست که با صدای بلند بگویم: «مردم نان خشک ندارند، تو سرِ کچالو کبر میکنی!» اما خشمم را فرو بردم و با گردن خمیده، در حالی که مانند کودکان با انگشتانم بازی میکردم، گفتم: «خیر است، اینها را جوش بده و هر وقت بچهها نان خشک خواستند، ولخرجی کن و برایشان کچالوجوشک بده!»
نکته: دور از کاکگی و غیرت است که هم سودای خراب بیاوری و هم زور بگویی!
#این_است_صلح_من!
تنهایی؟