تا از منافع شخصی نگذریم، به منافع شخصی نمیرسیم
علیشاه ظریفی
برف میبارید و سردی هوا، بینی، مجرای تنفسی و ششها را به سوزش میآورد. ما مسافران خود را با کمپل و پتو پیچانده بودیم و برای بازشدن راهبندان سالنگ لحظهشماری میکردیم. از دورن موتر ۳۰۴، رانندگان موترهای باربری، موترهای تیزرفتار و موترهای مسافربری را تماشا میکردیم که به چه سختی تایرهای موترشان را با زنجیر میپیچاندند. مسافری که نیاز هم میداشت، نمیتوانست از موتر ۳۰۴ پایین شود. جوانی که بیماری نفستنگی داشت، از چوکی آخر خود را نزدیک دروازۀ موتر رساند و نشست و نفسهای عمیق میگرفت. پس از هر چند دقیقه ابزار کوچکی را از جیباش بیرون میکرد و خودش را آکسیجن میداد. وقتی باد به شیشههای موتر حمله میکرد، کودکان و زنان سراسیمه میشدند و لحظهیی گریه میکردند. تمامی رانندگان موترهای باربری، موترهای تیزرفتار و موترهای مسافربری به فکر «خود» بودند و کوچکترین جای خالی را که در جاده میدیدید، موترشان را پیش میبردند و نظم جاده را برهم میزدند. به نظر میرسید که تمامی رانندگان به فکر «برآمدن از راهبندان» بودند، نه به فکر «بازشدن جاده».
موترها پس از دو ساعت آهسته آهسته داخل تونل سالنگ شدند. آغاز فاجعه در تونل سالنگ اتفاق افتاد؛ جایی که نزدیک به سه ساعت در تاریکی و فضای دودآلود گیر مانده بودیم. کودکان از گرسنگی و زنان از ترس گریه میکردند و جوان بیمار از بیآکسیجنی گریه میکرد. آکسیجن خیلی کم شده بود و فضای موتر را دود پر کرده بود. سرفههای پیهم از هر جای موتر به گوش میرسید؛ به ویژه سرفههای جوانی که آکسیجناش تمام شده بود. او یکی - دو بار استفراغ کرد؛ به سختی نفس میکشید و حالش هر لحظه بد و بدتر میشد. موتر نیز کم کم به بیرون از تونل سالنگ نزدیک میشد. بیمار در حالی که اشک از چشمانش جاری بود، آخرین نفسهایش را میکشید؛ دستش را آهسته بلند و با همه خداحافظی کرد و با پشت به روی موتر افتاد. نزدیکاش رفتیم و دیدیم که بدنش سست و سرد شدهاست. دور دهانش را با دستمال پاک کردم؛ دهانم را به دهانش چسپاندم و او را دو – سه بار نفس مصنوعی دادم. ناگهان چشمانش باز شد و موتر نیز از تونل تاریک و دودآلود، بیرون شد. راننده دروازههای موتر را باز کرد تا هوای تازه آید. پس از چند لحظه موتر حرکت کرد و نیمساعت بعد نزدیک یک هوتل توقف کردیم و همه مسافران برای خوردن غذا از موتر پایین شدیم.
نتیجه
در بالا دیدیم که تمامی رانندگان به فکر «برآمدن از راهبندان» بودند، نه به فکر «بازشدن جاده». اگر برخی از رانندگان از منافع شخصیشان میگذشتند و میگذاشتند که موترها به نوبت و در سمت خود حرکت کنند، آن همه مشکلات پیش نمیآمد و میتوانستند به منافع شخصی برسند. به نظر من، «ما تا از منافع شخصی نگذریم، به منافع شخصی نمیرسیم.»
۳۱ می ۲۰۱۸
تنهایی؟