با تکاندادن کلهام، پاسخ دادم و گفتم که هرچه زودتر غذایی را که تهیه کرده است بیاورد. فرزندم خواب رفته بود. در همین حال صدای هارن (بوق) موتر همسایه پیهم به گوش میرسید. این آدم بیفرهنگ و بیادب، هر شام که خانه میآمد، بهجای اینکه به اعضای خانوادهاش زنگ بزند یا دروازه را تکتک کند، یکسره بوق میزد. هربار که بوق میزد، فرزندم تکان میخورد و از خواب میپرید. سرانجام فرزندم بیدار شد و به گریه افتاد. صدای گریۀ فرزندم با صدای بوقِ موتر همسایه یکجا شده بودند و گوش میخراشیدند.
با خشم از جایم بلند شدم و گفتم: «امشت که این آدم لوده را پیش شکستهبند راهی نکنم، نمیشه!» از خانه تا دروازۀ حویلی صدها گپ زشت و دشنام در ذهنم ترتیب دادم. دندانهایم را به هم میساییدم و پیهم نَفَس میکشیدم. نزدیک دروازۀ او که رسیدم یکبار با خود گفتم: «آیا میارزد که از بدۀ یک مشکل کوچک و قابل حل، همسایهها را بر سر خود و این آدم جمع کنم؟ گرهی که با دست باز میشود، چه نیازی به دندان؟» این پرسش سبب شد که دروازۀ راننده را آهسته آهسته تکتک بزنم.
راننده: سلام، بفرمایید.
من: سلام، امیدوارم بیوقت مزاحمتان نشده باشم!
- نی نی خواهش میکنم، بفرمایید!
- مه همسایۀ روبهروی شما استم و حدود چند ماه میشود که در این محل کوج آمدهایم.
- بسیار خوب، خوش آمدید، بفرمایید چی خدمت کنم؟
- به نظر من رانندگان شاهرگ اقتصادی کشور استند؛ اگر نباشند همه کارها فَلَج میشود ...
- لطف شماست تشکر، کاش همه این درک را داشته باشند... خوب، اصل گپ چیست؟
- ها، گپ این است که شما هر شب با «هارن»زدن، به اعضای خانوادۀ تان میفهمانید که دروازه را باز کنند. این کار شما باعث میشود که کودک من با ناراحتی از خواب بیدار شود و ...
- اوه، مه واقعاً معذرت میخواهم که باعث ...
**؛*
از آن شب به بعد دیگر صدای «هارن» موترش را نشنیدیم. البته اگر راننده را نزد همسایهها رسوا میکردم، نیز همین نتیجه را به دست میآوردم، اما با این تفاوت:
او هر شب که سوی خانه میآمد، با بهیادآوردن آن رسوایی، با خشم و نفرت، از موترش پایین میشد و با نثارکردن چندین دشنام به من، دروازهاش را تکتک میکرد یا به خانوادهاش زنگ میزد؛ او هربار که مرا به یاد میآورد یا در جایی مرا میدید، در دلش به من نفرین میفرستاد و همان روز انرژی مثبت مرا از بین میبرد.
اما حالا هر شب که سوی خانه میآید، با بهیادآوردن آن جملۀ مثبت، که گفته بودم «رانندگان شاهرگ اقتصادی کشور استند...»، با لبخند و لذت، از موترش پایین میشود و با نثارکردن چندین دعا به من، دروازهاش را تکتک میکند یا به خانوادهاش زنگ میزند؛ او هربار که مرا به یاد میآورد یا در جایی مرا میبیند، در دلش به من لبخند میفرستد و همان روز به من انرژی مثبت میدهد.
به راستی، گرهی که با دست باز میشود چه نیازی به دندان؟
#این_است_صلح_من!
تنهایی؟