این است صلح من (۴)
هنگامی که پسرم سروش سهساله بود، گاه گاهی به کودکان همسن و سالش آسیب میرساند. من بابت این کارش خود را ناراحت نشان میدادم و لبخند و محبتم را برای مدت کوتاهی، ازش دریغ میکردم تا متوجه اشتباهش شود. روزی پسر همسایه را از پلۀ چهارم زینه تیله کرد و پایین انداخت. بر زانو و پیشنانی کودک خراش افتاد. با ناراحتی دست سروش را گرفتم و با سه انگشتم، به پشت دستش ضربه زدم و پشت دستش سرخ شد و به گریه افتاد. به مادرش نیز گفتم که او را برای چند لحظه در آغوش نگیرد. همینکه گریهاش آرام گرفت، برایش توضیح دادم: «تو حسن را افگار کردی! کار خوب نکردی! اگر پولیس خبر شود ترا بندی میکند! دیگر این کار را نکنی. اگر تو حسن را نمیزدی، مه هم ترا نمیزدم! مه ترا دوست دارم؛ ترا بازار میبرم؛ برت آیسکریم میخرم؛ اما اگر کودکان را زدی، باز مه هم ترا میزنم! فامیدی؟»
نکته: به نظر من اگر قلدری و خودخواهی کودکان مان را، عاقلانه و آگاهانه، سرکوب نکنیم در آینده خطرناک میشوند.
علیشاه ظریفی
تنهایی؟